امتحان - تاریخ: 1402/6/28 ساعت: 16:01
به نام او بلاخره ما هم امتحانامونو دادیم و تمومش کردیم. این ترم درسهامون دیگه تموم شد و باید بریم تو کار رساله. دیگه باید بشینم پایه پروپوزال و شرش رو بکنم. الان که دارم بیشتر فک میکنم میبینم اخرین باری بود که به عنوان یه دانشجو در سر یه کلاس رسمی دانشگاهی حضور داشتم. چقدر سریع همه چی داره میگذره ، ...
شال گردن - تاریخ: 1402/6/28 ساعت: 16:01
به نام اووقتی سنت از 30 رد میشه بعضی مو قع ها یه دلشوره عجیبی همه بدنت رو درگیر میکنه ، کم کم گرد ایام میشینه رو چهرت و اون داستان قدیمی رو باور میکنی ، عجب داستانه بی رحمیه ، کم کم داره بوی عید میاد ، همه با خریداشون تند تند تو خیابونا بی اعتنا به هم راه میرن ، سوز سرما رو با شال گردنشون پس میزننو ...
تولدم مبارک باشه - تاریخ: 1402/6/28 ساعت: 16:01
به نام اوتولد ادم باید یه روز هیجان انگیز باشه ، یه روز شاد ، بگی بخندی ... ، وقتی داری نزدیکش میشی حس خوبی پیدا کنی ، ولی خیلی وقته حسه خوبی نسبت به این مراسما ندارم ، ترجیح میدم هیچ سیگنالی به خط صاف زندگیم وارد نشه ، دنیای برساخته ذهنیم یه هم می ریزه ، میفهمم همه چی الکی بوده و فقط داشتم خودم رو ...
بد قول - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 1:09
به نام او خوب مصاحبه امتحان جامع رو هم دادیم و راحت شدیم...دیگه حالم داره از خودم به هم میخوره که همه حرفام شده درس و امتحان و از این داستانها ... البته دوباره دچاره بحران هدف شدیم!...دوباره مبخوام برای صدمین بار برم کلاس زبان...کلا هرموقع بیکار میشم یاد زبان می افتم!...این چند روزه خیلی سرم درد میک...
آرزوهام - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 5:10
به نام او یه بار یکی از دوستام ازم پرسید سخت ترین تصمیمی که توزندگیت گرفته چی بود ، واقعا تا اون لحظه هیچوقت به این موضوع فکر نکرده بودم ، نمیدونم اون لحظه چی از ذهنم گذشت و چی جوابش رو دادم ولی تا مدت ها این سوال ذهنم رو مشغول کرده بود. هر روز ، ماه و سالی یه چیزی به ذهنم میگذشت و تا سالها هر ماه و
چشمای سیاه - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 5:10
به نام او حوض فیروزه ای ...ماهی های قرمز توش پیچ و تاب میخورن ...اب از لب حوض سرریز میشه تو پاشویه...چشمای سیاهی که با اب حوض همراه میشن و نیست میشن...نهر کوچیک کوچمون کم کم بزرگ میشه و نیست میشه... حوض فیروزه ای...ماهی ها قرمز توش پیچ و تاب میخورن... نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۱ |
دریا - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 5:10
به نام او برای شروع کردن این پست بارها نوشتم و پاک کردم...هر کاری میکنم از کجا شروع کنم نمیتونم شروع کنم...بذار از اینجا شروع کنم که یه روزی روزگاری به پسری بود که خیلی هم خوب نبود، یعنی اصلا خوب نبود ولی یه چندتا دوست خوب داشت که علی رغم میله باطنیش همواره در حال اذیت کردنشون بود...... این روزها خی
برای تو - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 5:10
به نام او نمیدونم کی اینو میخونی ، امروز ، فردا یا ...میدونم ازم ناراحتی...میدونم فک میکنی من ادم ....خیلی چیزا میدونم ...نمیخوابم بهت جوابی بدم و خودم رو توجیه کنم...درظاهر حق با توست... فقط میخوام بهت بگم عزیزم تولدت مبارک باشه ... هر چی ارزوی خوبه برات دارم...دلم میخواد همیشه لبت پرخنده باشه...ار
خسته ام - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 5:10
به نام اوخسته ام .....از خستگی ام خسته ام.....از کلمه خستگی هم خسته شدم....حالم از خودم و خستگی ام به هم میخوره....امروز که خونه رسیدم اونقدر خسته بودم که به حال خودم گریستم....تو سی و دو سالگی نه قله ای رو فتح کردم و نه در هیچ یک از ابعاد زندگیم به ثبات رسیدم....خستگی ام به یک طرف تنهاییم رو چه کنم...
دریایی طوفانی - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 5:10
به نام او می دانی بالاخره یک روز زل میزنم در چشمان همه اطرافیانم و داد خواهم زد که من انی نیستم که فکر میکنید ، داد میزنم که این همه سال چقدر نقش بازی کرده ام برایشان و حوصله هیچکدامشان را ندارم و حتما خواهم گفت که چقدردردناک بوده برایم که بنشینم و حرف هایشان را بشنوم و به جای اینکه فریاد بزنم سری ت
باز هم برای تو - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 5:10
باز هم برای تو می نویسم ، برای تو که تلاش میکنی مرا از ورای همه پریشان حالی ها و دیوانگی هایم بفهمی ، برای تو که با روح بزرگت چشمهایت را بر روی همه نداشته هایم می بندی و مرا غرق بودنت میکنی ، برای تو که مراتحمل میکنی و میبخشی همه خطاهایم را ، کاش هم من هم میتوانستم عمق روحم را به بزرگی روح تو وسعت د
گاهی - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 5:10
به نام او ذهنم مملو از کلماتی هستند که مرا میخوانند تا به سان پدری اجازه ظهور صادر نمایم تا همچون بهمنی مرا در برگیرند و خود را عرضه نمایند....هر چه عطش حضور کلمات در ذهنم فراتر می رود میل به نوشتن کمتر و کمتر می شود....احساس میکنم این کلمات میخواهند مرا فریب دهند و انچه را در سراپرده ذهنم پنهان کرد
برای تویی که دیگر نیستی - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 5:10
به نام او این را برای تویی مینویسم که دیگر نیستی...نمیدانم برایت اهمیت دارد که بدانی هنوز به تو فکر میکنم ...همه روزهایی که نبودی من درگیر بودنت بودم و هنوز هم هستم...نمیدانم که دیگر اینجا سر میزنی یا نه...امیدوارم که دلت شاد شاد شاد باشه راستی تولدت با یک تاخیر ۲ ماه و ۱۶ روزه مبارک نوشته شده توسط ...
مسخ شده - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 5:10
به نام او این روزها احساس میکنم بیش از همه عمرم روحم منجمد شده است، شاید منجمد کلمه مناسبی نباشد، شاید بهتر است بگویم روحم ایستاده است و با نگاهی وهم آلود مرا می نگرد و حتما می گوید چه میکنی و من نیز پاسخی برایش ندارم....این روزها به سان انسان مسخ شده ای هستم که فقط خود را تکرار میکنم... کاش میتوان