خرید بک لینک

به نام او

برای شروع کردن این پست بارها نوشتم و پاک کردم...هر کاری میکنم از کجا شروع کنم نمیتونم شروع کنم...بذار از اینجا شروع کنم که یه روزی روزگاری به پسری بود که خیلی هم خوب نبود، یعنی اصلا خوب نبود ولی یه چندتا دوست خوب داشت که علی رغم میله باطنیش همواره در حال اذیت کردنشون بود......

این روزها خیلی برام سخت و سنگین و کند میگذره ، دوستای خوبم رو خیلی اذیت میکنم ... خودم هم خیلی اذیت میشم...دلم یه دریای طوفانی و پرموج و پر هیاهو میخواد که برم جلوش فقط فریاد بزنم ، ساعتها فریاد بزنم ، فریادی که توی تلاطم اب گم شه و خودم هم نشنومش ، شاید اروم بگیرم ، اروم که نه شاید خسته شم و بشینم...بعدش برم تو اب و گریه کنم و اشکهام تو موجها محو شه ، عین فریادم ، عینه خودم ... بعضی موقع ها دلم میخواد برم تو دریا و هی شنا کنم و برم جلو ، اینقدر شنا کنم که دیگه نتونم تکون بخورم و اروم برم زیر اب... خیلی سخته که نتونی حرف بزنی و همیشه متهم باشی ...خیلی سخته

سخت از اون اینه که کسی درکت نکنه ، اونوقته که بدجوری احساس تنهایی میکنی و این احساس تا سر حد خرد شدن استخوانهات ادامه پیدا میکنه وبالاخره...

بس کنم از این حرفهای بی معنی و بی انتها ، بس کنم

نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۱ |

برچسب: نویسنده: آرتمیس رضاپور تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 5:10

صفحه بندی