به نام او
بلاخره ما هم امتحانامونو دادیم و تمومش کردیم. این ترم درسهامون دیگه تموم شد و باید بریم تو کار رساله. دیگه باید بشینم پایه پروپوزال و شرش رو بکنم. الان که دارم بیشتر فک میکنم میبینم اخرین باری بود که به عنوان یه دانشجو در سر یه کلاس رسمی دانشگاهی حضور داشتم. چقدر سریع همه چی داره میگذره ، دیگه نمیتونم جلوشو بگیرم ، ظاهرن باید خودم رو بسپورم به این جریان....داشتم از پروپوزال میگفتم ، ظاهرا باید تا 20 اسفند تمومش کنیم ، این تاریخ به دلایلی همیشه با من پیوند خورده....چقدر دلم یه مسافرن توپ میخواد ، خیلی خستم ولی چون قول دادم غرم رو کم کنم چیزی راجع بهش نمیگم! نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه یازدهم دی ۱۳۹۰ |
برچسب:
نویسنده: آرتمیس رضاپور
به نام اووقتی سنت از 30 رد میشه بعضی مو قع ها یه دلشوره عجیبی همه بدنت رو درگیر میکنه ، کم کم گرد ایام میشینه رو چهرت و اون داستان قدیمی رو باور میکنی ، عجب داستانه بی رحمیه ، کم کم داره بوی عید میاد ، همه با خریداشون تند تند تو خیابونا بی اعتنا به هم راه میرن ، سوز سرما رو با شال گردنشون پس میزننو و به راهشون ادامه میدن...راستی از یه دوسته خوبم یه شال گردن هدیه گرفتم ، گرم و پر ازمحبته ، هم دوستم و هم شال گردنم ...کم کم دارم اگه خدا بخواد محل کارم رو عوض میکنم ، البته میدونم اسمون همه جا یه رنگه ولی فکر میکنم این تغییر به نفعم باشه ...کلی درس و کارای عقب افتاده دارم ، دعام کنید ...فعلا...گفتم : ای دل پدری کن ، نه که این وصف خداست ؟گفت : این هست ولی جان پدر هیچ مگو
مولانا
نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۰ |
برچسب:
نویسنده: آرتمیس رضاپور
به نام اوتولد ادم باید یه روز هیجان انگیز باشه ، یه روز شاد ، بگی بخندی ... ، وقتی داری نزدیکش میشی حس خوبی پیدا کنی ، ولی خیلی وقته حسه خوبی نسبت به این مراسما ندارم ، ترجیح میدم هیچ سیگنالی به خط صاف زندگیم وارد نشه ، دنیای برساخته ذهنیم یه هم می ریزه ، میفهمم همه چی الکی بوده و فقط داشتم خودم رو گول میزدم ، میفهمم که دنیا اون چیزی نیست که من برای خودم ساخته بودم که اگر اون بود الان باید یه اتفاقی می افتاد پس اون نیست ، دنیا این بیرون در جریانه ، بستن درها و پنجره ها عین خونه خانم هویشام فایده نداره ، میدونین جالبیش چیه ، اینه که همه اینارو میدنم ولی نمیخوام باورش کنم ، خداروشکر که اونقدر قوی هستم که بار زندگیم رو هر چند اهسته و دشوار ، هرچند هن هن کنان ، هرچند خسته و ناامید جلو ببرم ، فقط مهم اینه که کسی سایه ات رو که یه ادم خسته و پریشونه نبینه که نمیبینه ، همون ظاهر خندون و تر تمیزت رو ببینن و باور کنن ، خلاصه امروز تولدمه ، تولدم مبارک باشهبه قول خسرو شکیبایی حال همه ما خوب است اما تو باور نکن نوشته شده توسط مهدی در شنبه بیستم اسفند ۱۳۹۰ |
برچسب:
نویسنده: آرتمیس رضاپور
به نام او
خوب مصاحبه امتحان جامع رو هم دادیم و راحت شدیم...دیگه حالم داره از خودم به هم میخوره که همه حرفام شده درس و امتحان و از این داستانها ... البته دوباره دچاره بحران هدف شدیم!...دوباره مبخوام برای صدمین بار برم کلاس زبان...کلا هرموقع بیکار میشم یاد زبان می افتم!...این چند روزه خیلی سرم درد میکنه نمیدونم چرا...کلا یه چندوقتیه سر درد زیاد میگیرم نکنه...یه عالمه کتاب نخونده دارم ، چندوقت پیش تص
برچسب:
نویسنده: آرتمیس رضاپور
برچسب:
نویسنده: آرتمیس رضاپور
به نام او
حوض فیروزه ای ...ماهی های قرمز توش پیچ و تاب میخورن ...اب از لب حوض سرریز میشه تو پاشویه...چشمای سیاهی که با اب حوض همراه میشن و نیست میشن...نهر کوچیک کوچمون کم کم بزرگ میشه و نیست میشه...
حوض فیروزه ای...ماهی ها قرمز توش پیچ و تاب میخورن...
برچسب:
نویسنده: آرتمیس رضاپور
برچسب:
نویسنده: آرتمیس رضاپور
برچسب:
نویسنده: آرتمیس رضاپور
به نام او
خسته ام .....از خستگی ام خسته ام.....از کلمه خستگی هم خسته شدم....حالم از خودم و خستگی ام به هم میخوره....امروز که خونه رسیدم اونقدر خسته بودم که به حال خودم گریستم....تو سی و دو سالگی نه قله ای رو فتح کردم و نه در هیچ یک از ابعاد زندگیم به ثبات رسیدم....خستگی ام به یک طرف تنهاییم رو چه کنم....
برچسب:
نویسنده: آرتمیس رضاپور
برچسب:
نویسنده: آرتمیس رضاپور
برچسب:
نویسنده: آرتمیس رضاپور
برچسب:
نویسنده: آرتمیس رضاپور
این را برای تویی مینویسم که دیگر نیستی...نمیدانم برایت اهمیت دارد که بدانی هنوز به تو فکر میکنم ...همه روزهایی که نبودی من درگیر بودنت بودم و هنوز هم هستم...نمیدانم که دیگر اینجا سر میزنی یا نه...امیدوارم که دلت شاد شاد شاد باشه
راستی تولدت با یک تاخیر ۲ ماه و ۱۶ روزه مبارک
برچسب:
نویسنده: آرتمیس رضاپور
برچسب:
نویسنده: آرتمیس رضاپور